تبليغاتX
فرهنگ

فرهنگ
سیاسی ، اجتماعی ، فرهنگی

حجه الاسلام مهدی زبردست برزین

سلام
از این که این وبلاگ را انتخاب کرده اید ممنون هستم .

برای دیدن اخبار و پست های کامل از قسمت نوشته های پیشین کمک بگیرید چرا که در آرشیو تنها 30 پست آخر نشان داده می شود .


Tel : 09352175283
Yahoo ID = mahdizebardast1386
mahdizebardast1386@gmail.com

» آبان 1388
» مهر 1388
» شهریور 1388
» مرداد 1388
» تیر 1388
» خرداد 1388
» اردیبهشت 1388
» فروردین 1388
» بهمن 1387
» دی 1387
» آذر 1387
» آبان 1387
» مهر 1387
» شهریور 1387
» مرداد 1387
» تیر 1387
» خرداد 1387
» اردیبهشت 1387
» فروردین 1387
» اسفند 1386
» بهمن 1386
» دی 1386
» مذهبی
» سیاسی
» اجتماعی
» علمی
» آلبوم تصاویر من
» شخصیت ها
» سیاست در رسانه ها
» درد دلی از نوع ...
» بحثی بین زبردست و سیروان ...
» مریم و دوستانش
» جبهه و جنگ
» شعر و داستان های من
» بحث بین من و ابو مصعب (سنی مذهب)

» جنایات یهود
» قرب الهی
» مکی و مدنی در قرآن
» اعجاز علمی قرآن
» پیرامون حدیث قرب نوافل
» درخواست راهنمایی از شما
» سانسور سخنان انتقادي علم‌الهدي و خزعلي درباره هاشمي در خبرگان
» دل نوشته
» زیارت عاشورا در کنار مزار شهدا
» يك نماينده مجلس خبر دادچگونگي اخذ مدرك دكترا توسط لاريجاني در نوبت بررسي

جنایات یهود 88/08/18

در سال 1823 میلادی روز عید فصح در شهر (Valisob) واقع در شوروی سابق کودک دوساله ای ناپدید شد و پس از یک هفته جستجو جسد بیجان او را در یکی از لجن زار های خارج شهر پیدا کردند. آثار فروبردن میخ و وسزن بر روی جسد نمایان بود ولی قطره ای خون بر لباسهای آن کودک وجود نداشت زیرا پس از تحقیقات معلوم شد جسد را پس از قتل شسته بودند!

خانمی که تازه یهودی شده بود و یکی از متهمین این جنایت بود در اعترافات خود چنین گفت:

ما از طرف یهود مامور شدیم که این کودک مسیحی را ربوده و در ساعت معینی در منزل یکی از آنها حاضر کنیم.

هنگامی که ما با این کودک وارد منزل شدیم دیدیم همه دور میزی نشسته و منتظر ما هستند.

کودک را روی میز گذاشته و با شکلات و بیسکویت و شیرینی او را سرگرم نمودند وقتی کودک بیچاره مشغول خوردن شد یکی از آنها میخ تیز و درازی در ران پای او فرو برد.

صدای دلخراش کودک بلند شد و هراسان به یکی از آنها پناه برد او نیز نامردی نکرد و با سوزن درازی که در دست داشت کمرش را مجروح کرد، کودک دوباره فریادی زد و به سومی پناه برد او هم سینه اش را سوراخ نمود و خلاصه به اندازه ای میخ و سوزن در بدن او فرو کردند که روی همان میز جان سپرد.

سپس خون هایش را در شیشه کرده و به خاخام بزرگ دادند. – توجه داشته باشید که خاخام بزرگ از این خون برای درست کردن خمیر نان عید استفاده می کند و حتما بایستی این نان در نزد او باشد.- (خطر الیهودیه العالمیه علی الاسلام و المسیحیه: نقل از کتاب الکنز المرصود فی قواعد التلمود، چاپ بغداد 1899، ص90)


قرب الهی 88/08/04

مفهوم قرب و تقرب به خدا

 تلخیصی از:

علامه سيد محمد حسين حسيني طهراني، الله‌شناسي، قسمت پانزدهم: معنای تقرب به خدا

بايد دانست‌ كه‌ چون‌ تقرّب‌ بنده‌ به‌ خداوند عزّوجلّ حاصل‌ گردد حجابهاي‌ نفساني‌ او از ميان‌ برداشته‌ مي‌شود. قرب‌ به‌ خدا يعني‌ بي‌پرده‌ بودن‌. تقرّب‌ به‌ خدا يعني‌ انجام‌ دادن‌ فعلي‌ كه‌ موجب‌ رفع‌ حجاب‌ شود.

تمام‌ عباداتي‌ را كه‌ انجام‌ مي‌دهيم‌ بايد به‌ نيّت‌ تقرّب‌ به‌ سوي‌ او بوده‌ باشد، و گرنه‌ آن‌ عبادت‌ باطل‌ است‌ و به‌ پشيزي‌ ارزش‌ ندارد، گرچه‌ پيكره عمل‌ درشت‌ و چشمگير بوده‌ باشد.

قرب‌ به‌ خداوند، قرب‌ مكاني‌ و يا زماني‌ و يا سائر امور طبيعي‌ نيست‌. چرا كه‌ خداوند محلّي‌ ندارد تا انسان‌ بدان‌ محلّ نزديك‌ گردد . و در زماني‌ واقع‌ نمي‌باشد تا انسان‌ بدان‌ زمان‌ خود را نزديك‌ نمايد. مكان‌ و زمان‌ و سائر عوارض‌ و جواهر ، مخلوق‌ و آفريده خدا هستند، و در مشت‌ قدرت‌ وي‌ قرار دارند. وَالسَّمَـاوَات مَطْوِيَّـٰتُ بِيَمِينِهِ.(1)

در اثر كردار ستوده انسان‌ ، خداوند حجاب‌ را از چشم‌ او برمي‌گيرد امّا ميان‌ نفس‌ انسان‌ و خداوند حجابهائيست‌ ، بلكه‌ هفتاد هزار حجاب‌ است‌ . و هر عملي‌ را كه‌ انسان‌ انجام‌ دهد ، خواه‌ فعل‌ طاعت‌ بوده‌ باشد خواه‌ ترك‌ معصيت‌ ، اگر از روي‌ قصد قربت‌ و نيّت‌ نزديكي‌ به‌ وي‌ باشد، يك‌ عدد از حجابها را بر مي‌دارد يعني‌ نفس‌ انسان‌ يك‌ مرحله‌ به‌ خداوند نزديكتر مي‌شود و خود را روشن‌تر مي‌نگرد، و قساوت‌ و ظلمات‌ دروني‌اش‌ را كمتر و سبكتر احساس‌ مي‌نمايد؛ تا رفته‌ رفته‌، بنده‌ جميع‌ حجابهايش‌ از بين‌ مي‌رود و ميان‌ وي‌ و خداي‌ وي‌ هيچ‌ فاصله‌ و بعد نفساني‌ باقي‌ و برقرار نمي‌ماند.

آنگاه‌ است‌ كه‌ وي‌ با چشم‌ خدا مي‌بيند، و با گوش‌ خدا مي‌شنود، و با زبان‌ خدا سخن‌ مي‌گويد . يعني‌ ديگر چشم‌ او چشم‌ او نيست‌، چشم‌ خداست‌. و گوش‌ او گوش‌ او نيست‌، گوش‌ خداست‌. و زبان‌ او زبان‌ او نيست‌، زبان‌ خداست‌.

و به‌ عبارت‌ بهتر چون‌ جميع‌ صفات‌ و افعالي‌ را كه‌ تا بحال‌ به‌ خود از روي‌ استقلال‌ نسبت‌ مي‌داده‌ است‌، عنوان‌ استقلال‌ آن‌ از ميان‌ برداشته‌ شده‌، و آتش‌ زده‌ گرديده‌ و خاكسترش‌ هم‌ به‌ باد فنا رفته‌ است‌، و در وجود و صفت‌ و فعل‌ او جز عنوان‌ آيتيّت‌ و مرآتيّت‌ چيزي‌ بجاي‌ نمانده‌ است‌، فلهذا خداوند است‌ كه‌ در اين‌ مرآت‌ درخشيده‌ است‌، و از دريچه اين‌ بنده‌ اظهار هستي‌ مي‌كند. و از چشم‌ اوست‌ كه‌ مي‌بيند، و از گوش‌ اوست‌ كه‌ مي‌شنود، و از زبان‌ اوست‌ كه‌ تكلّم‌ مي‌كند، و با پاي‌ اوست‌ كه‌ راه‌ مي‌رود، و با انديشه اوست‌ كه‌ فكر مي‌نمايد، و از عقل‌ اوست‌ كه‌ ادراك‌ مي‌كند. پس‌ خداوند موجود است‌ و بس‌. و خداوند بينا، و شنونده‌، و گوينده‌، و راه‌ رونده‌، و تفكّر كننده‌ ، و ادراك‌ نماينده‌ است‌ و بس‌.

در اينجاست‌ كه‌ عارف‌ بلند پايه ما: شيخ‌ محمود شبستري‌ أعلي‌ الله‌ مقامه‌ مي‌فرمايد:

 

چو نيكو بنگري‌ در اصل‌ اين‌ كار  هم‌ او بيننده‌ هم‌ ديده‌ است‌ و ديدار

حديث‌ قدسي‌ اين‌ معني‌ بيان‌ كرد فَبي‌ يَسمَعْ وَ بي‌ يُبصِرْ عيان‌ كرد(2)

 

شرح‌ لاهيجي‌ حديث‌ « فَبِي‌ يَسْمَعُ وَ بِي‌ يُبْصِرُ » را شارح‌ ارجمند «گلشن‌»: شيخ‌ محمّد لاهيجي‌ در شرح‌ اين‌ دو بيت‌ فرموده‌ است‌:

چون‌ هر چه‌ هست‌ ، به‌ حقيقت‌ همه‌ هستي‌ حقّ است‌ و غير او هيچ‌ نيست‌ ، فرمود كه‌: متن‌:

 

چو نيكو بنگري‌ در اصل‌ اين‌ كار             هم‌ او بيننده‌ هم‌ ديده‌ است‌ و ديدار

 

يعني‌ چون‌ در اصل‌ اين‌ كار كه‌ هستي‌ مطلق‌ ، حقّ است‌ و غير او موجود نيست‌ نيكو بنگري‌ و تأمّل‌ و تدبّر نمائي‌ ، بداني‌ كه‌ غير از حقّ نيست‌ . و بيننده‌ كه‌ شخص‌ نگرنده‌ مراد است‌، و ديده‌ كه‌ انسان‌ است‌، و ديدار كه‌ روي‌ است‌ كه‌ در آينه‌ نموده‌ شده‌ كه‌ عكس‌ باشد بلكه‌ آيينه ديگر كه‌ اعيان‌ ثابته‌اند ؛ همه‌ يكي‌ است‌ و حقّ است‌ كه‌ به‌ جميع‌ صور ظاهر گشته‌ و هرجا تجلّي‌ ديگر نموده‌؛ چه‌ در تجلّي‌ اقدس‌ به‌ صور اعيان‌ ثابته‌ كه‌ صور معقوله اسماء الهيّه‌اند كه‌ در علمند ، به‌ صفت‌ قابليّت‌ ظهور يافته‌، و به‌ تجلّي‌ مقدّس‌ كه‌ تجلّي‌ شهودي‌ مراد است‌ به‌ صورت‌ آن‌ اعيان‌ بحسب‌ استعدادات‌ ايشان‌ در عين‌ ظاهر شده‌ است‌.

 

عشق‌ هر دم‌ ظهور ديگر داشت زان‌ كند نقش‌ مختلف‌ پيدا

هر دم‌ از كوي‌ سر برون‌ آرد روي‌ ديگر نمايد او هر جا

 

و اين‌ «مقام‌ أحديّةُ الجمع‌» و «مقام‌ محمّدي‌» است‌ صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ كه‌ حقيقت‌ وحدانيّت‌ در مظهر فردانيّت‌ ظاهر شود ؛ كه‌ وَ مَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَـٰكِنَّ اللَهَ رَمَي‌'.(3) إِنَّ الَّذِينَ يُبَايِعُونَكَ إِنَّمَا يُبَايِعُونَ اللَهَ.(4)

چون‌ متانت‌ و استحكام‌ مكشوفات‌ به‌ شواهد دلايل‌ نقلي‌ است‌ ، فرمود كه‌: متن‌:

 

حديث‌ قدسي‌ اين‌ معني‌ بيان‌ كرد             فَبي‌ يَسمَعْ وَ بي‌ يُبصِرْ عيان‌ كرد

 

حديث‌ قدسي‌ آنستكه‌ معني‌ آن‌ بي‌واسطه‌ از حقّ به‌ پيغمبر فرود آمده‌ باشد.(5) و عبارت‌ اين‌ حديث‌ قدسيّ كه‌ در اين‌ بيت‌ فرموده‌ اين‌ است‌ كه‌:

لَا يَزَالُ الْعَبْدُ يَتَقَرَّبُ إلَيَّ بِالنَّوَافِلِ حَتَّي‌ أُحِبَّهُ ، فَإذَا أَحْبَبْتُهُ كُنْتُ سَمْعَهُ وَ بَصَرَهُ وَ لِسَانَهُ وَ يَدَهُ وَ رِجْلَهَ. فَبِي‌ يَسْمَعُ وَ بِي‌ يُبْصِرُ وَ بِي‌ يَنْطِقُ وَ بِي‌ يَبْطِشُ وَ بِي‌ يَسْعَي‌. و في‌ روايةٍ: وَ بِي‌ يَمْشِي‌.

يعني‌ هميشه‌ بنده‌ نزديك‌ مي‌شود به‌ من‌ به‌ نوافل‌ يعني‌ به‌ طاعات‌ و عبادات‌ نافله‌ مثل‌ نماز غير فرض‌، و روزه‌ غير رمضان‌، و قرائت‌ قرآن‌، و تسبيح‌، و ذكر، و فكر ، و توجّه‌ تامّ به‌ مبدأ ، و معاونت‌ فقرا و مساكين‌ و غيرها، تا وقتيكه‌ من‌ او را دوست‌ دارم‌. و چون‌ من‌ او را دوست‌ داشتم‌، من‌ گوش‌ او باشم‌، و من‌ چشم‌ او باشم‌، و من‌ زبان‌ او باشم‌، و من‌ دست‌ او باشم‌ ، و من‌ پاي‌ او باشم‌. پس‌ به‌ من‌ شنود، و به‌ من‌ بيند، و به‌ من‌ گويد، و به‌ من‌ گيرد، و به‌ من‌ رود.

محبّت‌ خدا به‌ عبد تجلّي‌ و رفع‌ حُجب‌ است‌ ؛ و محبّت‌ عبد به‌ خدا انجذاب‌ سرّ اوست‌ بدانكه‌ نزد كاملان‌ عارف‌، محبّتِ حضرت‌ صمديّت‌ مر بنده‌ را ، عبارتست‌ از تجلّي‌ نفحات‌ الطاف‌ ربّانيّ كه‌ از مَهَبّ بَوادي(6)‌ عنايت‌ بواسطه تلاطم‌ امواج‌ درياي‌ ارادت‌ كه‌ برزخ‌ غيب‌ و شهادت‌ است‌، و از اصول‌ ايجاد اكوان‌ و مفاتيح‌ غيب‌ اعيان‌ است‌، منبعث‌ مي‌گردد. و با مظاهر ظاهره‌ و مجالي‌ زاكيه‌ كه‌ قوابل‌ آثار قدسي‌ و حوامل‌ أسرار اُنسي‌اند تعلّق‌ مي‌گيرد، و مراياي‌ بواطن‌ مستعدّان‌ قبول‌ فيض‌ جمالي‌ را از كدورات‌ آثار مجالي‌ جسماني‌ و ظلمت‌ غبار شهوات‌ نفساني‌ پاك‌ مي‌گرداند. و بواسطه رفع‌ حجابِ عوايق‌ و علايق‌ ، و دفع‌ عذاب‌ قواطع‌ و موانع‌ ، به‌ بِساط‌ قرب‌ مي‌رساند؛ و جانهاي‌ مُتعطِّشانِ زلال‌ وصال‌ را در مقام‌ شهود ، لذّت‌ شراب‌ روح‌ انس‌ مي‌چشاند.

و محبّت‌ بنده‌ حقّ را ، عبارت‌ است‌ از انجذاب‌ سرّ سالك‌ مشتاق‌ ، به‌ تحصيل‌ اين‌ معاني‌ كه‌ منشأ سعادات‌ طالبان‌ و منع‌ كمالات‌ راغبان‌ است‌، و ميل‌ باطن‌ طالب‌ به‌ درك‌ نتائج‌ اين‌ حقايق‌ كه‌ جمال‌ طالبان‌ از زيور آن‌ عاري‌ ، و به‌ سبب‌ فقدان‌ اين‌ دولت‌، بسته بند مذلّت‌ و خواري‌ است‌. شعر:

اين‌ سعادت‌ هر كه‌ را در بر گرفت  خاك‌ پايش‌ را فلك‌ بر سر گرفت‌

هر كه‌ او از خود به‌ كلّي‌ وا نرست نايدش‌درّي‌ از اين‌ دريا به‌ دست‌

خود محبّت‌ فارغ‌ از ما و من‌ است‌  هر كه‌ او را دوست‌، خود را دشمن‌ است

 

و آنچه‌ در بيان‌ محبّت‌ ذكر كرده‌ شد، بعينه‌ عبارت‌ قطب‌ المحقّقين‌ أميرسيّد عليّ همداني‌ است‌ قدَّس‌ اللهُ سرَّه‌ العزيز ، كه‌ بجهت‌ تيمّن‌ و تبرّك‌ نقل‌ كرده‌ شده‌، بي‌زياده‌ و نقصان‌.

يعني‌ اين‌ حديث‌ قدسي‌ كه‌ مذكور شد بيان‌ اين‌ معني‌ نموده‌ كه‌ ديده‌ و بيننده‌، به‌ حقيقت‌ او است‌ ؛ چه‌ « بِي‌ يَسْمَعُ وَ بِي‌ يُبْصِرُ » اين‌ را ظاهر كرده‌ ، زيرا كه‌ انسان‌ به‌ حقيقت‌ همين‌ قُوي‌ و اعضاء و جوارح‌ است‌ كه‌ حقّ به‌ خود منسوب‌ داشته‌ ؛ پس‌ همه‌ او باشد. مصرع‌: «نامي‌ است‌ ز من‌ بر من‌ و باقي‌ همه‌ اوست‌» .

و اين‌ مقام‌ فناءِ بعدَ البقآء است‌ ، و اشاره‌ به‌ اين‌ مرتبه‌ است‌: أَطِعْنِي‌ أَجْعَلْكَ مِثْلِي‌ وَ لَيْسَ كَمِثْلِي‌.(7و8)

حديث‌ « كُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِي‌ يَسْمَعُ بِهِ » مُتّفقٌ عليه‌ ميان‌ همه اهل‌ اسلام‌ است‌ باري‌ ، اين‌ حديث‌، روايت‌ بسيار مهمّي‌ است‌ هم‌ از جهت‌ متن‌ و دلالت‌ آن‌، و هم‌ از جهت‌ سند و طريق‌ روايت‌ آن‌. مرحوم‌ آية الله‌ و حجّته‌ ، عارف‌ عظيم‌الشّان‌ حاج‌ ميرزا جواد آقا ملِكي‌ تبريزي‌ قدَّس‌ اللهُ تُربتَه‌ ، در كتاب‌ ارجمند «لقآءالله‌» فرمايد: اين‌ حديث‌ قدسي‌ متّفقٌ عليه‌ بين‌ همه اهل‌ اسلام‌ است‌.(9)

 

مصادر بسيار معتبر شيعه‌ راجع‌ به‌ حديث‌ لَايزَالُ الْعَبْدُ ...

 

امّا از طريق‌ شيعه‌: الشّيخ‌ الثّقه الجليل‌ الاقدم‌ أبي‌ جعفر أحمد بن‌ محمّد ابن‌ خالد البَرقيّ كه‌ مقدّم‌ بر كليني‌ بوده‌ و در سلسله مشايخ‌ اجازات‌ او قرار دارد، در كتاب‌ «المحاسن‌» خود، از أحمد بن‌ أبي‌ عبدالله‌ برقي‌، از عبدالرّحمن‌ بن‌ حَمّاد، از حَنّان‌ بن‌ سَدير، از أبي‌عبدالله‌ عليه‌ السّلام‌ روايت‌ كرده‌ است‌ كه‌ قَالَ رَسُولُ اللهِ صَلَّي‌ اللَهُ عَلَيْهِ وَ ءَالِهِ: قَالَ اللَهُ:

 

مَا تَحَبَّبَ إلَيَّ عَبْدِي‌ بِشَيْءٍ أَحَبَّ إلَيَّ مِمَّا افْتَرَضْتُهُ عَلَيْهِ. وَ إنَّهُ لَيَتَحَبَّبُ إلَيَّ بِالنَّافِلَةِ حَتَّي‌ أُحِبَّهُ. فَإذَا أَحْبَبْتُهُ كُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِي‌ يَسْمَعُ بِهِ، وَ بَصَرَهُ الَّذِي‌ يُبْصِرُ بِهِ، وَ لِسَانَهُ الَّذِي‌ يَنْطِقُ بِهِ، وَ يَدَهُ الَّتِي‌ يَبْطِشُ بِهَا، وَ رِجْلَهُ الَّتِي‌ يَمْشِي‌ بِهَا. إذَا دَعَانِي‌ أَجَبْتُهُ، وَ إذَا سَأَلَنِي‌ أَعْطَيْتُهُ. وَ مَا تَرَدَّدْتُ فِي‌ شَيْءٍ أَنَا فَاعِلُهُ كَتَرَدُّدِي‌ فِي‌ مَوْتِ مُوْمِنٍ يَكْرَهُ الْمَوْتَ وَ أَنَا أَكْرَهُ مَسَآءَتَهُ.(10)

رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ فرمود: خداوند فرمود:

هيچ‌ بنده‌اي‌ به‌ سوي‌ من‌ اسباب‌ محبّت‌ خود را فراهم‌ نمي‌سازد كه‌ محبوبتر باشد نزد من‌ از آنچه‌ را كه‌ من‌ بر وي‌ حتم‌ و واجب‌ نموده‌ام‌. و بطور حتم‌ و يقين‌ بنده من‌ به‌ سوي‌ من‌ اسباب‌ محبّتش‌ را گرد مي‌آورد با بجا آوردن‌ كارهاي‌ مستحبّ ، تا جائي‌ كه‌ من‌ او را دوست‌ دارم‌. پس‌ چون‌ من‌ او را دوست‌ داشتم‌، من‌ گوش‌ او هستم‌ كه‌ با آن‌ مي‌شنود، و چشم‌ او هستم‌ كه‌ با آن‌ مي‌بيند، و زبان‌ او هستم‌ كه‌ با آن‌ سخن‌ مي‌گويد، و دست‌ او هستم‌ كه‌ با آن‌ مي‌دهد و مي‌گيرد، و پاي‌ او هستم‌ كه‌ با آن‌ راه‌ مي‌رود. وقتيكه‌ مرا بخواند اجابت‌ مي‌كنم‌، و وقتيكه‌ از من‌ درخواست‌ كند به‌ او مي‌دهم‌. و من‌ هيچگاه‌ تردّد ننمودم‌ در چيزي‌ كه‌ مي‌خواستم‌ آنرا بجاي‌ آورم‌ مانند تردّدم‌ در مرگ‌ مومني‌ كه‌ اراده‌ داشتم‌ او را بميرانم‌؛ او مرگ‌ را ناگوار مي‌داشت‌ و من‌ آزار و اذيّت‌ او را ناگوار مي‌داشتم‌.

علاّمه مجلسي‌ رضوان‌ الله‌ عليه‌ در «بحار الانوار» عين‌ اين‌ روايت‌ را سنداً و متناً از «محاسن‌» روايت‌ كرده‌ است‌.(11)

و كليني‌ با دو سند مختلف‌ و قريب‌المضمون‌ اين‌ حديث‌ را روايت‌ نموده‌ است‌:

اوّل‌: از محمّد بن‌ يحيي‌ از أحمد بن‌ محمّد بن‌ عيسي‌، و أبوعليّ اشعري‌ از محمّد بن‌ عبدالجبّار؛ همگي‌ از ابن‌ فَضّال‌، از عليّ بن‌ عُقْبه‌، از حمّاد بن‌ بَشير روايت‌ نموده‌ است‌ كه‌ گفت‌: من‌ شنيدم‌ از حضرت‌ امام‌ جعفر صادق‌ أبا عبدالله‌ عليه‌ السّلام‌ كه‌ مي‌گفت‌:

رسول‌ اكرم‌ صلّي‌ الله‌ عليه‌ و آله‌ گفت‌: خداوند عزّ و جلّ گفت‌:

مَنْ أَهَانَ لِي‌ وَلِيًّا فَقَدْ أَرْصَدَ لِمُحَارَبَتِي‌ . وَ مَا تَقَرَّبَ إلَيَّ عَبْدٌ بِشَيْءٍ أَحَبَّ مِمَّا افْتَرَضْتُ عَلَيْهِ. وَ إنَّهُ لَيَتَقَرَّبُ إلَيَّ بِالنَّافِلَةِ حَتَّي‌ أُحِبَّهُ؛ فَإذَا أَ ح بَبْتُهُ كُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِي‌ يَسْمَعُ بِهِ، وَ بَصَرَهُ الَّذِي‌ يُبْصِرُ بِهِ، وَ لِسَانَهُ الَّذِي‌ يَنْطِقُ بِهِ، وَ يَدَهُ الَّتِي‌ يَبْطِشُ بِهَا.

إنْ دَعَانِي‌ أَجَبْتُهُ، وَ إنْ سَأَلَنِي‌ أَعْطَيْتُهُ. وَ مَا تَرَدَّدْتُ عَنْ شَيْءٍ أنَا فَاعِلُهُ كَتَرَدُّدِي‌ عَنْ مَوْتِ الْمُوْمِنِ يَكْرَهُ الْمَوْتَ وَ أَكْرَهُ مَسَآءَتَهُ .(12)

ترجمه اين‌ حديث‌ به‌ عين‌ ترجمه حديث‌ مرويّ از «محاسن‌» مي‌باشد، بجز آنكه‌ در صدر اين‌ حديث‌ آمده‌ است‌: «هر كس‌ كه‌ به‌ يكي‌ از اولياي‌ من‌ اهانت‌ كند تحقيقاً مرا در كمينگاه‌ جنگ‌ با خود واداشته‌ است‌.» و ديگر آنكه‌ بجاي‌ لفظ‌ تَحَبَّبَ ، تَقَرَّبَ يعني‌ نزديكي‌ به‌ خدا آمده‌ است‌.

دوّم‌: از عدّه‌اي‌ از اصحاب‌ ما، از أحمد بن‌ محمّد بن‌ خالد از إسمعيل‌ بن‌ مِهران‌ از أبو سعيد قَمّاط‌ از أبان‌ بن‌ تَغْلِب‌، از حضرت‌ امام‌ محمّد باقر أبا جعفر عليه‌ السّلام‌ روايت‌ نموده‌ است‌ كه‌ گفت‌:

لَمَّا أُسْرِيَ بِالنَّبِيِّ صَلَّي‌ اللَهُ عَلَيْهِ وَ ءَالِهِ قَالَ: يَا رَبِّ مَا حَالُ الْمُوْمِنِ عِنْدَكَ؟!

قَالَ: يَا مُحَمَّدُ ! مَنْ أَهَانَ لِي‌ وَلِيًّا فَقَدْ بَارَزَنِي‌ بِالْمُحَارَبَةِ ! وَ أَنَا أَسْرَعُ شَيْءٍ إلَي‌ نُصْرَةِ أَوْلِيَآئِي‌. وَ مَا تَرَدَّدْتُ عَنْ شَيْءٍ أَنَا فَاعِلُهُ كَتَرَدُّدِي‌ عَنْ وَفَاةِ الْمُوْمِنِ؛ يَكْرَهُ الْمَوْتَ وَ أَكْرَهُ مَسَآءَتَهُ.

إنَّ مِنْ عِبَادِي‌ الْمُؤْمِنِينَ مَنْ لَا يُصْلِحُهُ إلَّا الْغِنَي‌ وَ لَوْ صَرَفْتُهُ إلَي‌ غَيْرِ ذَلِكَ لَهَلَكَ . وَ إنَّ مِنْ عِبَادِي‌ الْمُوْمِنِينَ مَنْ لَا يُصْلِحُهُ إلَّا الْفَقْرُ ، وَ لَوْ صَرَفْتُهُ إلَي‌ غَيْرِ ذَلِكَ لَهَلَكَ.

وَ مَا يَتَقَرَّبُ إلَيَّ عَبْدٌ مِنْ عِبَادِيِ بِشَيْءٍ أحَبَّ إلَيَّ مِمَّا افْتَرَضْتُ عَلَيْهِ . وَ إنَّهُ لَيَتَقَرَّبُ إلَيَّ بِالنَّافِلَةِ حَتَّي‌ أُحِبَّهُ؛ فَإذَا أَحْبَبْتُهُ كُنْتُ إذًا سَمْعَهُ الَّذِي‌ يَسْمَعُ بِهِ، وَ بَصَرَهُ الَّذِي‌ يُبْصِرُ بِهِ، وَ لِسَانَهُ الَّذِي‌ يَنْطِقُ بِهِ، وَ يَدَهُ الَّتِي‌ يَبْطِشُ بِهَا.

إنْ دَعَانِي‌ أَجَبْتُهُ؛ وَ إنْ سَأَلَنِي‌ أَعْطَيْتُهُ.(13)

 

ترجمه اين‌ حديث‌ نيز به‌ عين‌ ترجمه حديث‌ مرويّ از «محاسن‌» مي‌باشد. بجز آنكه‌ در صدر اين‌ حديث‌ تصريح‌ شده‌ است‌ كه‌ اين‌ خطاب‌ حضرت‌ پروردگار جلّتْ عظمتُه‌ در معراج‌ رسول‌ اكرم‌ صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ بوده‌ است‌. زيرا صدرش‌ اين‌ است‌ كه‌: چون‌ پيامبر را به‌ معراج‌ بردند گفت‌: اي‌ پروردگار من‌ ! حالت‌ مومن‌ در نزد تو چطور مي‌باشد؟! و در جواب‌ ، خداوند فرمود: يَا مُحَمَّدُ ! ... و بجز آنكه‌ خداوند مي‌گويد: «من‌ در سرعت‌ براي‌ نصرت‌ اولياي‌ خودم‌ از همه چيزها سرعتم‌ بيشتر است‌.» و بجز آنكه‌ خداوند مي‌گويد: «بعضي‌ از بندگان‌ مؤمن‌ من‌ ميباشند كه‌ حال‌ آنها را اصلاح‌ نمي‌كند مگر غني‌ ، و اگر من‌ غني‌ را از وي‌ بگردانم‌ به‌ سوي‌ غير غني‌ ، تحقيقاً به‌ هلاكت‌ مي‌افتد . و بعضي‌ از بندگان‌ مؤمن‌ من‌ مي‌باشند كه‌ حال‌ آنها را به‌ صلاح‌ در نمي‌آورد مگر فقر، و اگر من‌ فقر را از وي‌ بگردانم‌ به‌ سوي‌ غير فقر ، تحقيقاً به‌ هلاكت‌ مي‌افتد.»(14)

علاّمه مجلسي‌ رضوان‌ الله‌ عليه‌ شرح‌ مبسوط‌ و نيكوئي‌ در توضيح‌ و تشريح‌ اين‌ روايت‌ در كتاب‌ «مرءَاة‌ العقول‌» ذكر فرموده‌ است‌ و ما مختصر و منتخبي‌ از آنرا كه‌ بيشتر مناسبت‌ با مقام‌ ما در بحث‌ دارد اينجا مي‌آوريم‌:

اين‌ حديث‌، صحيح‌ السّند مي‌باشد .

 

تحقيق‌ شيخ‌ بهائي‌ پيرامون‌ خبر « لَا يَزَالُ الْعَبْدُ » بنا به‌ نقل‌ مجلسي‌

 

شيخ‌ بهائي‌ برَّد اللهُ مَضجعَه‌ گفته‌ است‌ كه‌ اين‌ حديث‌ صحيح‌ السّند، و از احاديث‌ مشهوره ميان‌ خاصّه‌ و عامّه‌ است‌. عامّه‌ آنرا در كتب‌ صحاحشان‌ با أدني‌ تغييري‌ بدين‌ عبارت‌ روايت‌ كرده‌اند.(15)

در اينجا پس‌ از ذكر روايت‌، مرحوم‌ شيخ‌ بهائي‌ أعلي‌ الله‌ درجته‌ در مقام‌ شرح‌ و تفسير اين‌ حديث‌ بطور تفصيل‌ بر مي‌آيد، و از حكماء و صوفيّه‌ مطالبي‌ را ذكر مي‌كند. و در پايان‌ بحث‌ ، از محقّق‌ شريف‌ در حواشي‌ تفسير «كشّاف‌» مطلبي‌ را نقل‌ مي‌نمايد. تا مي‌رسد به‌ اينجا كه‌ مي‌گويد: وَ إنَّهُ لَيَتَقَرَّبُ إلَيَّ بِالنَّوَافِلِ حَتَّي‌ أُحِبَّهُ:

نوافل‌ عبارت‌ است‌ از جميع‌ افعال‌ غير واجبه‌؛ و امّا اختصاصش‌ به‌ نمازهاي‌ مستحبّه‌ اصطلاح‌ عرفي‌ تازه‌ پديد است‌. و معني‌ محبّت‌ خداوند سبحانه‌ به‌ بنده‌اش‌ آن‌ است‌ كه‌ حجاب‌ را از روي‌ پرده دلش‌ برمي‌دارد و وي‌ را متمكّن‌ مي‌كند تا در بساط‌ قرب‌ او قدم‌ گذارد. زيرا آنچه‌ را كه‌ خداوند به‌ عنوان‌ وصف‌ براي‌ خود اتّخاذ فرموده‌ است‌، بايد به‌ اعتبار غايات‌ اخذ گردد نه‌ به‌ اعتبار مبادي‌.

و علامت‌ محبّت‌ خداي‌ سبحانه‌ به‌ بنده‌اش‌ آن‌ مي‌باشد كه‌ او را توفيق‌ مي‌بخشد تا از عالم‌ غرور پهلو تهي‌ كند، و به‌ سوي‌ عالم‌ نور ارتقاء حاصل‌ نمايد. با خداوند انس‌ گيرد، و از ماسواي‌ او در وحشت‌ باشد. و جميع‌ هموم‌ او در هم‌ پيچيده‌ و بصورت‌ هَمّ واحد درآيد.

بعضي‌ از عارفان‌ گفته‌اند: إذا أرَدْتَ أنْ تَعْرِفَ مَقامَكَ ، فَانْظُرْ فِيما أقامَكَ !

«اگر مي‌خواهي‌ مقام‌ خودت‌ را بشناسي‌، ببين‌ تا خدا تو را در كجا اقامت‌ داده‌ است‌!»

درباره اين‌ فقره‌: «پس‌ زمانيكه‌ من‌ او را دوست‌ داشتم‌، گوش‌ او مي‌باشم‌ كه‌ با آن‌ مي‌شنود.» فرموده‌ است‌:

بعضي‌ از صوفيّه‌ و اتّحاديّه‌ و حلوليّه‌ و ملاحده‌ به‌ ظواهر آن‌ عبارات‌ تمسّك‌ نموده‌، و از بواطن‌ اين‌ استعارات‌ اعراض‌ كرده‌اند؛ بنابراين‌ هم‌ خودشان‌ گمراه‌ شده‌اند و هم‌ ديگران‌ را گمراه‌ نموده‌اند ، با اينكه‌ عقل‌ جميع‌ خردمندان‌ حكم‌ مي‌كند به‌ استحاله اتّحاد چيزي‌ با اشياء كثيره متباينه الحقآئق‌ مختلفه الآثار.

اين‌ از طرفي‌؛ و از طرف‌ ديگر كفر صريحي‌ را كه‌ ذكر نموده‌اند اختصاصي‌ به‌ محبّين‌ و عارفين‌ به‌ خدا ندارد، بلكه‌ حكم‌ مي‌كنند به‌ اتّحاد خداي‌ تعالي‌ با جميع‌ اصناف‌ موجودات‌ حتّي‌ سگها و خوكها و قاذورات‌ ؛ سُبْحَـٰنَهُ و وَ تَعَـٰلَي‌' عَمَّا يَقُولُونَ عُلُوًّا كَبِيرًا.

در اينجا علاّمه مجلسي‌ ، گفتار شيخ‌ (قدّه‌) را ختم‌ نموده‌ و سپس‌ خودش‌ در شرح‌ و تفصيل‌ اين‌ حديث‌ شروع‌ كرده‌ ميگويد:

بنابراين‌، اين‌ اخبار نفي‌ كننده مذاهب‌ فاسده آنان‌ است‌، نه‌ اثبات‌ كننده آن‌ . و براي‌ اين‌ اخبار نزد اهل‌ ايمان‌ و اصحاب‌ بيان‌ و ارباب‌ لسان‌ ، معاني‌ واضحه‌اي‌ مقرّر است‌ كه‌ اذهان‌ ، آنها را تلقّي‌ به‌ قبول‌ مي‌كند. و مبتني‌ بر مجازات‌ و استعارات‌ شايعه‌اي‌ مي‌باشد كه‌ در حديث‌ و قرآن‌ موجود است‌. و مشتمل‌ است‌ بر نكات‌ بليغه‌اي‌ كه‌ صاحبان‌ فكر و معني‌ آنرا استحسان‌ مي‌نمايند و منافات‌ با عقائد اهل‌ ايمان‌ ندارد. و ما در اينجا اشاره‌ به‌ برخي‌ از آنها مي‌نمائيم‌:

اوّل‌: چيزي‌ است‌ كه‌ شيخ‌ بهائيّ قدّس‌ سرّه‌ ذكر كرده‌ است‌ (و اگر چه‌ در ابتداي‌ كلامش‌ سست‌ آمده‌ است‌) او مي‌گويد: از براي‌ صاحبدلان‌ در اين‌ مقام‌ ، كلمات‌ سَنيّه‌ و اشارات‌ سَريّه‌ و تلويحات‌ ذوقيّه‌اي‌ است‌ كه‌ مشام‌ جانها را عطرآگين‌ مي‌سازد، و استخوان‌ پوسيده قالبها را حيات‌ نوين‌ مي‌بخشد. كه‌ بدان‌ معاني‌ عاليه‌ راه‌ نمي‌يابد و بر مَغزَي‌ و مراد آن‌ اطّلاع‌ حاصل‌ نمي‌كند مگر كسيكه‌ بدنش‌ را در رياضتها به‌ سختي‌ درافكنده‌ باشد و نفسش‌ را به‌ مجاهدتها رنج‌ بخشيده‌ باشد ، تا اينكه‌ از مذاق‌ آنان‌ اشراب‌ گردد و از مطلبشان‌ سر درآورد.

و امّا كسيكه‌ آن‌ رموز خفيّه‌ را ادراك‌ نكند، و بدان‌ گنجهاي‌ ذي‌قيمت‌ راه‌ نبرده‌ باشد، به‌ علّت‌ اعتكاف‌ و درنگش‌ بر حظوظ‌ دنيّه‌ و انهماكش‌ در لذّات‌ بدنيّه‌؛ وي‌ از استماع‌ آن‌ كلمات‌ در خطر عظيم‌ مهلكي‌ از واژگون‌ شدن‌ در قعر چاههاي‌ الحاد، و وقوع‌ در سرازيريهاي‌ پرنشيب‌ حلول‌ و اتّحاد، در هلاكت‌ بزرگ‌ و شقاوت‌ سترگي‌ درخواهد افتاد. تَعالَي‌ اللَهُ عَنْ ذَلِكَ عُلُوًّا كَبيرًا .

آنگاه‌ شيخ‌ بهائي‌ (ره‌) فرموده‌ است‌: ما در اينجا با بياني‌ كه‌ متناسب‌ افهام‌ باشد و اخذ آن‌ آسان‌ باشد، مبادرت‌ به‌ سخن‌ مي‌نمائيم‌ و مي‌گوئيم‌: اين‌ مطالب‌ در مبالغه در قرب‌ و بيان‌ استيلاي‌ سلطان‌ محبّت‌ خداوندي‌ است‌ بر ظاهر و باطن‌ ، و بر سرّ و آشكاراي‌ بنده‌اش‌.

بنابراين‌ ـ و اللهُ أعلمُ ـ مراد آن‌ خواهد بود كه‌ خدا مي‌گويد: من‌ هنگاميكه‌ بنده‌ام‌ را دوست‌ دارم‌ ، او را به‌ محلّ انس‌ با خودم‌ مي‌كشانم‌ و بسوي‌ عالم‌ قدس‌ مي‌گردانم‌، و فكرش‌ را مستغرق‌ در اسرار ملكوت‌ و حواسّش‌ را مقصور بر تابش‌ انوار جبروت‌ مي‌كنم‌ . در اينصورت‌ گامش‌ در مقام‌ قرب‌ من‌ استوار مي‌شود، و گوشت‌ و خونش‌ با محبّت‌ من‌ آميخته‌ مي‌گردد . تا بجائي‌ مي‌رسد كه‌ از خودش‌ پنهان‌ و از حواسّش‌ به‌ نسيان‌ مي‌گرايد، و اغيار و بيگانگان‌ در نزد وي‌ متلاشي‌ و نابود مي‌شوند؛ تا اينكه‌ من‌ به‌ منزله گوش‌ و بصر او خواهم‌ گشت‌ ، همانطور كه‌ گوينده‌اي‌ گفته‌ است‌:

 

جُنوني‌ فيكَ لا يَخْفَي‌ وَ ناري‌ مِنْكَ لا تَخْبُو

فَأنْتَ السَّمْعُ وَ الابْصَارُ وَ الارْكانُ وَ الْقَلْبُ

ديوانگي‌ من‌ در تو پنهان‌ نمي‌باشد، و آتش‌ من‌ از تو خاموش‌ نمي‌گردد!

بنابراين‌ تو هستي‌ كه‌ گوش‌ و ديدگان‌ و اعضاء و اركان‌ و دل‌ من‌ مي‌باشي‌ !

 

و فرموده‌ است‌ رحمه الله‌ عليه‌: يَبْطُِشُ بِهَا با كسره‌ و ضمّه‌ ، يعني‌ خدا با آن‌ دست‌ مي‌گيرد. و اصل‌ معني‌ بَطْش‌ ، با عنف‌ و سطوت‌ گرفتن‌ مي‌باشد ـانتهي‌ كلام‌ شيخ‌(ره‌).

 

نقل‌ مجلسي‌ (ره‌) دقيق‌ترين‌ معني‌ را در مضمون‌ « لَا يَزَالُ الْعَبْدُ »

 

در اينجا علاّمه مجلسي‌ (ره‌) علاوه‌ بر اين‌ وجه‌، پنج‌ وجه‌ ديگر ذكر كرده‌ است‌ و پنجمين‌ را وجه‌ مورد قبول‌ و پسند خود قرار داده‌، و در وجه‌ ششمين‌ گويد: اين‌ وجه‌ رفيع‌تر، و دلنشين‌تر، و شيرين‌تر، و دقيق‌تر، و لطيف‌تر، و پنهان‌تر مي‌باشد از وجوه‌ گذشته‌. و آن‌ اين‌ است كه‌: عارف‌ چون‌ از شهوات‌ خود و از اراده خود بيرون‌ شود، و محبّت‌ حقّ بر عقل‌ و روح‌ و مسامع‌ و مشاعرش‌ متجلّي‌ گردد، و جميع‌ امورش‌ را به‌ خداوند تفويض‌ نمايد، و در مقام‌ تسليم‌ و رضا به‌ همه مقدّرات‌ و احكام‌ پروردگارش‌ گردد؛ در اينحال‌ حضرت‌ پروردگار سبحانه‌ متصرّف‌ در عقل‌ و قلب‌ و قواي‌ او مي‌شود و امور وي‌ را طبق‌ آنچه‌ را كه‌ خدا دوست‌ دارد و مي‌پسندد تدبير مي‌كند. بنابراين‌ او اشياء را بر منهاج‌ مشيّت‌ و اراده مولايش‌ طلب‌ مي‌نمايد؛ همانطور كه‌ خداوند سبحانه‌ در حال‌ خطاب‌ به‌ آنان‌ گفته‌ است‌: وَ مَا تَشَآءُونَ إِلَّآ أَن‌ يَشَآءَ اللَهُ.(16)

همينطوري‌ كه‌ در تأويل‌ اين‌ آيه‌ ، در اخبار غامضه‌ از معادن‌ حِكَم‌ و اسرار و ائمّه اخيار وارد شده‌ است‌.

و از پيغمبر صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ روايت‌ است‌ كه‌ فرمود:

قَلْبُ الْمُوْمِنِ بَيْنَ أَصْبَعَيْنِ مِنْ أَصَابِـعِ الرَّحْمَنِ ؛ يُقَلِّبُهَا كَيْفَ يَشَآءُ .

«قلب‌ مومن‌ در ميان‌ دو انگشت‌ از انگشتان‌ خداوند رحمن‌ مي‌باشد؛ آنرا مي‌گرداند به‌ هر كيفيّتي‌ كه‌ بخواهد.»

و همچنين‌ پروردگار اعلاي‌ وي‌ در سائر جوارح‌ و قواي‌ او تصرّف‌ مي‌نمايد؛ همانطور كه‌ مخاطباً به‌ پيامبرش‌ حضرت‌ مصطفي‌ فرموده‌ است‌: وَ مَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَـٰكِنَّ اللَهَ رَمَي‌'.(17)

و ايضاً فرموده‌ است‌: إِنَّ الَّذِينَ يُبَايِعُونَكَ إِنـَّمَا يُبَايِعُونَ اللَهَ يَدُ اللَهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ .(18)

و بدينجهت‌ مي‌باشد كه‌ طاعتشان‌ طاعت‌ خدا و معصيتشان‌ معصيت‌ خدا گرديده‌ است‌ . و واضح‌ مي‌شود معني‌ كلام‌ خداي‌ تعالي‌: « كُنْتُ سَمْعَهُ وَ بَصَرَهُ » وَ أنَّهُ بِهِ يَسْمَعُ وَ يُبْصِرُ . و همچنين‌ است‌ سائر مشاعر وي‌ كه‌ به‌ نور خدا و به‌ تنوير خدا ادراك‌ مي‌كند، و سائر جوارح‌ او كه‌ با تيسير و تدبير خدا به‌ حركت‌ در مي‌آيد: فَسَنُيَسِّرُهُ و لِلْيُسْرَي‌' .(19)

و قريب‌ به‌ اين‌ معني‌ است‌ آنچه‌ را كه‌ حكماء ، به‌ گمانشان‌ ذكر كرده‌اند در اتّصال‌ نفس‌ به‌ عقول‌ مفارقه‌ و انوار مجرّده‌ ؛ آنجا كه‌ گفته‌اند:

گاهي‌ از اوقات‌ نفس‌ بواسطه شدّت‌ اتّصالش‌ به‌ عقل‌ فعّال‌ به‌ حيثيّتي‌ ميشود كه‌ عقل‌ به‌ منزله روح‌ براي‌ نفس‌ مي‌شود، و نفس‌ به‌ منزله بدن‌ براي‌ عقل‌ مي‌گردد؛ در آنصورت‌ نفس‌ ملاحظه معقولات‌ را در لوح‌ عقل‌ مي‌نمايد و تدبير امور خودِ عقل‌ را مي‌كند مانند تدبيري‌ كه‌ نفس‌ بدن‌ را مي‌نمايد.

و لهذا از نفس‌ غرائبي‌ سر مي‌زند كه‌ سائر مردم‌ از آن‌ عاجز هستند ، مانند إحياء مردگان‌، و شقُّ القمر و أمثالهما.

 

تحقيق‌ ميرزا رفيعا پيرامون‌ خبر « لَا يَزَالُ الْعَبْدُ »

 

صاحب‌ كتاب‌ «الشّجرةُ الإلهيّة‌»(20) گويد: همانطور كه‌ نفس‌ در حال‌ تعلّق‌ به‌ بدن‌، چنين‌ مي‌پندارد كه‌ نفس‌ خود بدن‌ است‌ و يا در داخل‌ بدن‌ است‌، در صورتيكه‌ نه‌ خود آن‌ است‌ و نه‌ در داخل‌ آن‌؛ همينطور نفس‌ كامله‌اي‌ كه‌ از بدن‌ مفارقت‌ نمايد و تعلّقش‌ را از آن‌ قطع‌ كند ، از شدّت‌ قوّت‌ و شدّت‌ نوريّتش‌ و از شدّت‌ علاقه عشقيّه‌اش‌ با نور الانوار و با انوار عقليّه‌ چنان‌ مي‌پندارد كه‌ خودش‌ وجود آنها مي‌باشد. در آن‌ حالت‌ انوار، مظاهر نفوس‌ مفارقه‌ مي‌شوند همانگونه‌ كه‌ ابدان‌ مظاهر آنها نيز بوده‌اند.

اينست‌ معني‌ اتّحاد؛ نه‌ به‌ معني‌ گرديدن‌ دو چيز مختلف‌ ، چيز واحد. آن‌ باطل‌ است‌ـ انتهي‌ .

 

نقل‌ مجلسي‌ تحقيق‌ محقّق‌ طوسي‌ و ديگران‌ را در حديث‌ « لَا يَزَالُ الْعَبْدُ »

 

تا آنكه‌ مجلسي‌ گويد: محقّق‌ طوسي‌ قدَّس‌ اللهُ سرَّه‌ القُدّوسيّ گفته‌ است‌: عارف‌ چون‌ از نفسش‌ منقطع‌ شود و به‌ حقّ متّصل‌ گردد ، تمام‌ قدرتها را مستغرق‌ در قدرت‌ حقّ مي‌بيند كه‌ به‌ جميع‌ مقدورات‌ تعلّق‌ يافته‌ است‌. و تمام‌ علمها را مستغرق‌ در علم‌ حقّ مي‌بيند كه‌ چيزي‌ از موجودات‌ از آن‌ پنهان‌ نمي‌باشد . و جميع‌ اراده‌ها و خواستها را مستغرق‌ در اراده او مي‌بيند كه‌ چيزي‌ از ممكنات‌ انفكاك‌ از آن‌ ندارند. بلكه‌ كلّ وجود و كلّ كمال‌ وجود را صادر از حقّ و فائض‌ از جانب‌ او مي‌نگرد.

بناءً عليهذا در آن‌ حالت‌ ، حقّ چشم‌ او مي‌گردد كه‌ با آن‌ مي‌بيند، و گوش‌او مي‌شود كه‌ با آن‌ مي‌شنود، و قدرت‌ او مي‌شود كه‌ با آن‌ كار مي‌نمايد، و علم‌ او مي‌گردد كه‌ با آن‌ مي‌داند ، و جود او مي‌شود كه‌ با آن‌ مي‌بخشد . و در آنصورت‌ عارف‌ در حقيقت‌ و واقع‌ الامر متخلّق‌ به‌ «أخلاق‌ الله‌» گشته‌ است‌.

و برخي‌ از محقّقين‌ در شرح‌ اين‌ خبر نيز گفته‌اند: معني‌ محبّت‌ خدا ، كشف‌ حجاب‌ است‌ از روي‌ قلب‌ بنده‌ ، و متمكّن‌ ساختن‌ و مقرّب‌ داشتن‌ او را به‌ ذات‌ خود. و معني‌ محبّت‌ بنده‌ ، عبارت‌ است‌ از ميل‌ نفس‌ بنده‌ به‌ چيزي‌ بجهت‌ كمالي‌ كه‌ در آن‌ ادراك‌ مي‌نمايد ، به‌ حيثيّتي‌ كه‌ او را وادار مي‌كند تا بجاي‌آورد آن‌ عملي‌ را كه‌ وي‌ را بدان‌ چيز نزديك‌ سازد.

بنابراين‌، چون‌ بنده خدا دانست‌ كه‌ كمال‌ حقيقي‌ وجود ندارد مگر براي‌ الله‌ ، و جميع‌ كمالاتي‌ را كه‌ در خود و در غير خود مي‌بيند از الله‌ است‌ و به‌ الله‌ است‌ و به‌ سوي‌ الله‌ است‌؛ محبّت‌ ديگر براي‌ او وجود ندارد مگر لِلَّهِ و في‌اللَهِ . و اين‌ ادراك‌ و فهم‌ اقتضا مي‌كند تا آنكه‌ پيوسته‌ بنده‌ اراده طاعت‌ خدا ، و رغبت‌ در كارهاي‌ مقرِّب‌ به‌ سوي‌ خدا ، و متابعت‌ از كسيكه‌ وسيله او به‌ سوي‌ معرفت‌ و محبّت‌ خداست‌ داشته‌ باشد. خداوند تعالي‌ به‌ پيغمبرش‌ مي‌فرمايد:

قُلْ إِن‌ كُنتُمْ تُحِبُّونَ اللَهَ فَاتَّبِعُونِي‌ يُحْبِبْكُمُ اللَهُ .(21)

به‌ سبب‌ آنكه‌ در متابعت‌ از پيامبر در عبادت‌ و روش‌ و اخلاق‌ و احوال‌ و نوافلش‌، قرب‌ به‌ سوي‌ خداوند حاصل‌ مي‌شود؛ و بواسطه قرب‌ ، محبّت‌ خداوند بنده‌ را پيدا مي‌گردد.

و بعضي‌ از عارفين‌ ، به‌ پندارش‌ گفته‌ است‌ كه‌: هنگامي‌ كه‌ خداوند سبحانه‌ با ذات‌ خود براي‌ أحدي‌ تجلّي‌ كند، آن‌ كس‌ جميع‌ ذوات‌ و صفات‌ و أفعال‌ را متلاشي‌ و مندكّ در أشعّه ذات‌ و صفات‌ و أفعال‌ خود مشاهده‌ مي‌نمايد، و نفس‌ خويشتن‌ را با جميع‌ مخلوقات‌ چنان‌ مي‌يابد كه‌ گويا وي‌ مدبّر آن‌ موجودات‌، و آن‌ موجودات‌ اعضاي‌ او مي‌باشند. و به‌ هر چيزي‌ اگر وارده‌اي‌ وارد شود، او مي‌بيند كه‌ از ناحيه او وارد شده‌ است‌.

او ذات‌ خود را ذات‌ واحده‌، و صفت‌ خود را صفت‌ واحده آن‌ ذات‌، و أفعال‌ خود را أفعال‌ واحده آن‌ ذات‌ مي‌بيند . زيرا وي‌ با تمام‌ شراشر و كلّيّت‌ خويش‌ مستهلك‌ در عين‌ توحيد گرديده‌ است‌. و براي‌ انسان‌ در عالم‌ توحيد، مرتبه‌اي‌ فراتر از اين‌ مرتبه‌ وجود ندارد.

و از آنجائيكه‌ بصيرت‌ روح‌ انساني‌ منجذب‌ به‌ مشاهده جمال‌ ذات‌ خدا مي‌شود، نور عقل‌ او كه‌ فرق‌ گذارنده مابين‌ موجودات‌ مي‌باشد ، در غلبه نور ذات‌ قديمه‌ مستتر و مختفي‌ مي‌گردد، و تميز ميان‌ قِدَم‌ و حدوث‌ از ميان‌ مي‌رود؛ بجهت‌ زُهوق‌ باطل‌ در وقت‌ پيدايش‌ حقّ.

و گفته‌ شده‌ است‌: به‌ اين‌ معني‌ اشاره‌ دارد آنچه‌ را كه‌ در حديث‌ نبوي‌ آمده‌ است‌: عَلِيٌّ مَمْسُوسٌ فِي‌ ذَاتِ اللَهِ . «عليّ خدا زده‌ شده‌ است‌.»

و احتمال‌ مي‌رود اين‌ مهمّ تنها سرّي‌ باشد در صدور بعضي‌ كلمات‌ غريبه‌ از مولانا أميرالمومنين‌ عليه‌ السّلام‌ در خطبه البيان‌ و أمثالهاـ انتهي‌ گفتار بعضي‌ از عارفين‌.

مجلسي‌ در پايان‌ اين‌ بحث‌ كه‌ همينجا خاتمه‌ مي‌يابد، گويد: اكتفا نمودن‌ به‌ آنچه‌ را كه‌ ما گذرانديم‌ در اينجا از مطالب‌ و اشاره‌ نموديم‌ ، و ترك‌ خوض‌ در آن‌ مسالك‌ خطيره‌ اولي‌ و احوط‌ و أحري‌ مي‌باشد ؛ و اللهُ المُوفِّقُ لِلهُدي‌.(22)

 

منابع و مآخذ

1-  قسمتي‌از آيه 67 ، از سوره 39 : الزّمر: وَ مَا قَدَرُوا اللَهَ حَقَّ قَدْرِهِ وَ الارْضُ جَمِيعًا قَبْضَتُهُ و يَوْمَ الْقِيَـٰمَةِ وَ السَّمَـاوَات مَطْوِيَّـٰتُ بِيَمِينِهِ سُبْحَـٰنَهُ وَ تَعَـٰلَي‌' عَمَّا يُشْرِكُونَ. «و قدر و قيمت‌خداوند را آنطور كه‌بايد و شايد ندانستند ، درحاليكه‌تمامي‌زمين‌در روز بازپسين‌در مشت‌اوست‌. و آسمانها پيچيده دست‌قدرت‌او هستند. پاك‌و منزّه‌مي‌باشد خداوند ، و بلند مرتبه‌است‌از آن‌شريك‌و انبازي‌كه‌براي‌او قرار مي‌دهند.»

2-  «گلشن‌راز» خطّ نستعليق‌عماد اردبيلي‌(سنه 1333 شمسي‌) ص‌14

3-  قسمتي‌از آيه 17 ، از سوره 8 : الانفال‌: فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَلَـٰكِنَّ اللَهَ قَتَلَهُمْ وَ مَا رَمَيْتَ إذْ رَمَيْتَ وَلَـٰكِنَّ اللَهَ رَمَي‌' وَ لِيُبْلِيَ الْمُؤْمِنِينَ مِنْهُ بَلَآءً حَسَنًا إِنَّ اللَهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ. «پس‌شما آنان‌را نكشته‌ايد وليكن‌خداوند آنها را كشته‌است‌. و در هنگامي‌كه‌تو تير پرتاب‌كردي‌تو پرتاب‌نكرده‌اي‌وليكن‌خداوند پرتاب‌كرده‌است‌. و براي‌آن‌سبب‌بوده‌است‌كه‌خداوند مومنين‌را به‌امتحان‌نيكوئي‌آزمايش‌نمايد . حقّاً و حقيقةً خداوند شنوا و دانا مي‌باشد.»

4-  صدر آيه 10 ، از سوره 48 : الفتح‌: إِنَّ الَّذِينَ يُبَايِعُونَكَ إِنـَّمَا يُبَايِعُونَ اللَهَ يَدُ اللَهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ فَمَن‌نَكَثَ فَإِنَّمَا يَنكُثُ عَلَي‌' نَفْسِهِ وَ مَنْ أَوْفَي‌' بِمَا عَـٰهَدَ عَلَيْهُ اللَهَ فَسَيُوْتِيهِ أَجْرًا عَظِيمًا . «تحقيقاً كساني‌كه‌با تو بيعت‌مي‌كنند ، فقط‌با خداوند بيعت‌مي‌كنند. دست‌خداوند بر فراز دست‌ايشان‌مي‌باشد . پس‌كسي‌كه‌پيمان‌را بشكند، عليه‌خود پيمان‌شكني‌نموده‌است‌؛ و كسيكه‌وفادار باشد به‌آنچه‌را كه‌با خداوند عهد بسته‌است‌پس‌البتّه‌به‌زودي‌خداوند به‌وي‌مزد عظيمي‌عنايت‌خواهد نمود.»

5-  حديث‌قدسي‌يك‌شرط‌ديگر هم‌دارد و آن‌اين‌است‌كه‌نبايد به‌عنوان‌معجزه پيغمبر بوده‌باشد. بنابراين‌قرآن‌كريم‌از احاديث‌قدسيّه‌نمي‌باشد.

6-  مهبّ يعني‌محلّ وزيدن‌؛ بوادي‌جمع‌باديه‌ يعني‌بيابان‌.

7- «اي‌بنده من‌! مرا اطاعت‌كن‌تا تو را مثل‌خودم‌قرار دهم‌، و حال‌آنكه‌نيست‌مثل‌من‌.» و اين‌حديث‌را سيّد حيدر آملي‌در «جامع‌الاسرار» ص‌204 آورده‌است‌.

8-  «شرح‌گلشن‌راز» با مقدّمه آقاي‌كيوان‌سميعي‌، ص‌113 تا ص‌115 ؛ و از طبع‌سنگي‌: ص‌81 تا ص‌83

9-  «لقآء الله‌» ص‌24

10-  «المحاسن‌» ج‌1 ، كتاب‌مصابيح‌الظّلم‌، ص‌ 291 ، تحت‌شماره 443 ؛ قاضي‌نورالله‌شوشتري‌در كتاب‌«مصآئب‌النّواصب‌» در ضمن‌جوابهاي‌خود از كلام‌مرد معاندي‌كه‌ادّعا كرده‌است‌حصر كتب‌شيعه‌را در چهار كتاب‌مشهور (كافي‌، فقيه‌، تهذيب‌و استبصار) بدين‌عبارت‌پاسخ‌داده‌است‌كه‌:

و امّا ثالثاً بجهت‌آنكه‌حصر كتب‌اماميّه‌در اربعه مذكوره‌درست‌نيست‌زيرا كتب‌آنها شش‌عدد مي‌باشد و پنجمين‌آنها كتاب‌«محاسن‌» است‌تأليف‌أحمد بن‌محمّد بن‌خالد برقي‌، و ششمين‌آنها «قرب‌الاسناد» است‌تأليف‌محمّد بن‌عبدالله‌جعفر حميري‌.

و ملاّ محمّد تقي‌مجلسي‌طيَّب‌اللهُ مَضجعَه‌در شرح‌فارسي‌بر كتاب‌«مَن‌لايحضرهُ الفقيهُ» (طبع‌سنگي ، ج‌1 ، ص‌61 ) در شرح‌قول‌صدوق‌(ره‌) درباره كتاب‌«محاسن‌» أحمد ابن‌أبي‌عبدالله‌برقي‌بدين‌عبارت‌آورده‌است‌: » و اين‌كتاب‌نزد ما هست‌، و چنانكه‌مشايخ‌نقل‌كرده‌اند بسيار بزرگ‌وثقه‌و معتمدٌ عليه‌بوده‌است‌. آنچه‌الحال‌هست‌شايدثلث‌آن‌باشد . و به‌غير از اين‌كتاب‌نود و سه‌كتاب‌ديگر تصنيف‌نموده‌است‌در فنون‌علوم‌. و اسامي‌اين‌كتابها و ساير كتابهاي‌علماي‌ما در فهرستهاي‌اصحاب‌رجال‌موجود است‌.

علاّمه مجلسي‌قدّس‌الله‌تربته‌در مقدّمه كتاب‌«بحار الانوار» در فصل‌دوّم‌كه‌براي‌اعتبار يا عدم‌اعتبار كتبي‌ كه‌«بحار» را از آنها استخراج‌نموده‌است‌با اين‌عبارت‌بيان‌مي‌كند كه‌: و كتاب‌«محاسن‌» برقي‌از اصول‌معتبره‌مي‌باشد و كليني‌و جميع‌متأخّرين‌از كليني‌از آن‌كتاب‌نقل‌كرده‌اند. 

و علاّمه بحر العلوم‌: سيّد مهدي‌(ره‌) در رجال‌ خود (طبع‌حروفي‌، ج‌1 ، ص‌331 ) گويد: » بنوخالد برقي‌قمّي‌. پدرشان‌خالد بن‌عبدالرّحمن‌بن‌محمّد بن‌عليّ كوفي‌از موالي‌أبوالحسن‌اشعري‌و يا غلام‌جَرير بن‌عبدالله‌بوده‌است‌. يوسف‌بن‌عمر والي‌عراق‌، جدّشان‌محمّد بن‌عليّ را بعد از كشته‌شدن‌زيد رضي‌الله‌عنه‌بكشت‌. خالد در سنّ طفوليّت‌با پدرش‌عبدالرّحمن‌به‌«برق‌رود» كه‌قريه‌اي‌است‌از خاك‌قمّ در بياباني‌در آنجا كه‌بدين‌اسم‌معروف‌بود فرار كردند ، فلهذا به‌«برقي‌» مشهور شدند. « تا اينكه‌علاّمه بحرالعلوم‌مي‌فرمايد:

برقي‌در رجال‌خود ( ج‌1 ، ص‌131 و ص‌338 ) ذكر كرده‌ است‌كه‌پدرش‌محمّد از اصحاب‌حضرت‌امام‌كاظم‌و امام‌رضا و امام‌جواد عليهم‌السّلام‌بوده‌است‌، و خودش‌را از اصحاب‌امام‌جواد و امام‌هادي‌عليهما السّلام‌شمرده‌است‌. وي‌در زمان‌امام‌عسكري‌عليه‌السّلام‌حيات‌داشته‌است‌و اصحاب‌او را بر شمرده‌است‌ولي‌خود را از جمله اصحاب‌به‌شمار نياورده‌است‌.

شيخ‌جليل‌نجاشي‌(ره‌) در رجال‌خود (طبع‌سنگي‌، ص‌56 ) آورده‌است‌از أحمد بن‌حسين‌در تاريخش‌كه‌: » أحمد بن‌أبي‌عبدالله‌برقي‌در سنه دويست‌و هفتاد و چهار ( 274 ) فوت‌كرده‌است‌. و عليّ بن‌محمّد ماجيلويه‌گفته‌است‌: وي‌در سنه دويست‌و هشتاد ( 280 ) رحلت‌نموده‌است‌.

11-  «بحار الانوار» بابُ حبِّ اللهِ تعالي‌، از طبع‌كمپاني‌: ج‌15 ، قسمت‌دوّم‌، ص‌29 ؛ و از طبع‌اسلاميّه‌: ج‌70 ، ص‌22 ، حديث‌شماره 21

12-  «اصول‌كافي‌» ج‌2 ، ص‌352 ، حديث‌شماره 7 از كتاب‌ايمان‌و كفر، بابُ من‌أذَي‌المسلمينَ و احتقرَهم‌

13-  «اصول‌كافي‌» ج‌2 ، ص‌352 ، حديث‌شماره 8

14-  و همچنين‌اين‌حديث‌را بدون‌سند، شيخ‌ثقة‌الإسلام‌أبوالفضل‌علي‌طبرسي‌متوفّي‌در اوائل‌قرن‌هفتم‌هجري‌در كتاب‌«مشكوة‌الانوار في‌غُرر الاخبار» طبع‌دوّم‌مطبعهحيدريّه‌ـ نجف‌، در ص‌146 و 147 ، از حضرت‌امام‌جعفر صادق‌عليه‌السّلام‌روايت‌كرده‌است‌. و اين‌حقير مسكين‌نيز در كتاب‌«توحيد علمي‌و عيني‌» در ص‌299 آنرا با ذكر اسناد عديده‌اي‌در تعليقه‌ذكر نموده‌ام‌.

15-  قالَ رَسولُ اللَهِ صَلَّي‌اللَهُ عَلَيْهِ وَ ءَالِهِ وَ سَلَّمَ: إنَّ اللَهَ تَعالَي‌قالَ: مَنْ عادَي‌لي‌وَلِيًّا فَقَدْ ءَاذَنْتُهُ بِالْحَرْبِ . وَ ما يَتَقَرَّبُ إلَيَّ عَبْدي‌بِشَيْءٍ أحَبَّ إلَيَّ مِمّا افْتَرَضْتُ عَلَيْهِ . وَ ما يَزالُ عَبْدي‌يَتَقَرَّبُ إلَيَّ بِالنَّوافِلِ حَتَّي‌اُحِبَّهُ ؛ فَإذا أحْبَبْتُهُ كُنْتُ سَمْعَهُ الَّذي‌يَسْمَعُ بِهِ ، وَ بَصَرَهُ الَّذي‌يُبْصِرُ بِهِ ، وَ يَدَهُ الَّتي‌يَبْطِشُ بِها ، وَ رِجْلَهُ الَّتي‌يَمْشي‌بِها . إنْ سَأَلَني‌لَاعْطَيْتُهُ ، وَ إنِ اسْتَعاذَني‌لَاعيذَنَّهُ . وَ ما تَرَدَّدْتُ في‌شَيْءٍ أنَا فاعِلُهُ كَتَرَدُّدي‌فَي‌قَبْضِ نَفْسِ الْمُؤْمِنِ ؛ يَكْرَهُ الْمَوْتَ وَ أكْرَهُ مَسآءَتَهُ ، وَ لابُدَّ لَهُ مِنْهُ .

16-  صدر آيه 30 ، از سوره 76 : الإنسان‌: وَ مَا تَشَآءُونَ إِلَّآ أَن‌يَشَآءَ اللَهُ إِنَّ اللَهَ كَانَ عَلِيمًا حَكِيمًا . «و شما اراده‌نمي‌كنيد مگر آنكه‌خداوند اراده‌مي‌كند ! حقّاً و حقيقةً خداوند عليم‌و حكيم‌مي‌باشد.»

17-  قسمتي‌از آيه 17 ، از سوره 8 : الانفال‌: فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَلَـٰكِنَّ اللَهَ قَتَلَهُمْ وَ مَا رَمَيْتَ إِذْرَمَيْتَ وَلَـٰكِنَّ اللَهَ رَمَي‌' وَ لِيُبْلِيَ الْمُؤْمِنِينَ مِنْهُ بَلآءً حَسَنًا إِنَّ اللَهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ . «پس‌شما نكشته‌ايد مشركان‌را ، وليكن‌خدا آنان‌را كشته‌است‌. و (اي‌پيغمبر) تو تير پرتاب‌نكردي‌وليكن‌خدا پرتاب‌كرده‌است‌. و اين‌واقعه‌بجهت‌آن‌بوده‌است‌كه‌خداوند از ناحيه خودش‌مومنين‌را به‌امتحان‌نيكوئي‌آزمايش‌كند. حقّاً و حقيقةً خداوند شنوا و داناست‌.»

18-  صدر آيه 10 ، از سوره 48 : الفتح‌: إِنَّ الَّذِينَ يُبَايِعُونَكَ إِنـَّمَا يُبَايِعُونَ اللَهَ يَدُ اللَهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ فَمَن‌نَكَثَ فَإِنَّمَا يَنكُثُ عَلَي‌' نَفْسِهِ وَ مَنْ أَوْفَي‌' بِمَا عَـٰهَدَ عَلَيْهُ اللَهَ فَسَيُوْتِيهِ أَجْرًا عَظِيمًا . «حقّاً آن‌كسانيكه‌با تو بيعت‌مي‌كنند با خدا بيعت‌مي‌كنند. دست‌خدا بر بالاي‌دست‌ايشان‌است‌. پس‌كسيكه‌پيمان‌را بشكند ، بر ضرر خود پيمان‌را شكسته‌است‌؛ و كسيكه‌پايدار و ثابت‌بماند بر آنچه‌را كه‌با خداوند عهد و ميثاق‌بسته‌است‌پس‌البتّه‌بزودي‌خداوند به‌وي‌مزد بزرگي‌عنايت‌خواهد فرمود.»

19-  آيات‌5 تا 7 ، از سوره 92 : الليل‌: فَأَمَّا مَنْ أَعْطَي‌' وَ اتَّقَي‌' * وَ صَدَّقَ بِالْحُسْنَي‌' * فَسَنُيَسِّرُهُ و لِلْيُسْرَي‌' . «پس‌آن‌كسيكه‌عطا كند و تقوي‌پيشه‌سازد و تصديق‌خير و خوبي‌را بطور مطلق‌بنمايد، پس‌ما مقدّمات‌كار او را در دنيا و آخرت‌به‌سهولت‌و آساني‌فراهم‌مي‌آوريم‌.»

20-  در «الذّريعة‌» ج‌13 ، ص‌28 ، طيّ شماره 89 آورده‌است‌: » «شجرة‌إلهيّه‌» كتابي‌است‌فارسي‌در اصول‌دين‌، از حكيم‌متكلّم‌سيّد رفيع‌الدّين‌محمّد بن‌حيدر حسني‌طباطبائي‌مشهور به‌«ميرزا رفيعا» كه‌از مشايخ‌مجلسي‌است‌و در سنه 1082 ه و يا 1099 ه وفات‌يافته‌است‌. و آنرا براي‌شاه‌صفيّ صفوي‌در سنه 1047 ه نوشته‌است‌. «

21-  صدر آيه 31 ، از سوره 3 : ءَال‌عمران‌: قُلْ إِن‌كُنتُمْ تُحِبُّونَ اللَهَ فَاتَّبِعُونِي‌يُحْبِبْكُمُ اللَهُ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَ اللَهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ . «بگو (اي‌پيغمبر) اگر شما اينطور هستيد كه‌خدا را دوست‌داريد، از من‌پيروي‌نمائيد تا خداوند شما را دوست‌داشته‌باشد، و گناهانتان‌را بيامرزد ؛ و خداوند غفور و رحيم‌است‌.»

22-  «مرءَاة‌العقول‌في‌شرح‌أخبار ءَالِ الرّسول‌» طبع‌دوّم‌(سنه 1404 ه ق‌) ج‌10 ، كتاب‌الإيمان‌و الكفر، باب‌من‌أذي‌المسلمين‌و احتقرهم‌، حديث‌هشتم‌، ص‌383 تا ص‌396


مکی و مدنی در قرآن 88/08/02

 الف) فواید شناخت سور و آیات مکی و مدنی

 شناسایی سور و آیات مکی و مدنی دارای فواید زیادی است، که می توان به موارد زیر اشاره کرد:

1-     فهم اسباب نزول

2-     شناخت ناسخ و منسوخ

3-     شناخت خاص و عام

4-     شناخت مطلق و مقید(1)

 دکتر حجتی در این مورد می نویسد:

از جمله فوایدی که از شناخت مکی و مدنی بودن آیات و سور قرآن، عائد شخص می گردد این است که یک محقق به گامهایی که اسلام در دعوت خود برداشته – و این گام ها با حوادث و شرایط و اوضاع، همزمان و هماهنگ بوده – اطلاع پیدا می کند و به هماهنگی این دعوت با محیط عربی اعم از مکه و مدینه، بیابان و شهر، دست می یابد. و از سبک و اسلوب های متفاوت این دعوت در خطاب به مومنین و مشرکین و اهل کتاب آگاه می گردد.(2)

 عده ای دیگر اینگونه بیان داشته اند:

1-   شناخت‌ تاریخ‌ و مخصوصاً تسلسل‌ آیات‌ و سُور و تدریجی‌ بون‌ نزول‌ آنها، از طریق‌ شناخت‌ سوره‌های‌ مکی‌ از مدنی‌ است‌ و از هدفهای‌ مهم‌ فرهنگی‌ است‌. انسان‌ پیوسته‌ در این‌ جستجوست‌ تا هر حادثة‌ تاریخی‌ را بشناسد، در چه‌ زمانی‌ و در کجا اتفاق‌ افتاده‌، عوامل‌ و اسباب‌ پدیدآورندة‌ آن‌ چه‌ بوده‌ است‌، بدین‌ طریق‌ علم‌ تاریخ‌ بوجود آمده‌ است‌؛ بنابراین‌ دانستن‌ سوره‌ها و آیه‌های‌ مکی‌ و تشخیص‌ آنها از آیه‌ها و سوره‌های‌ مدنی‌ از اهمیت‌ بسزایی‌ برخوردار است‌.

2-   فهم‌ محتوای‌ آیه‌ در استدلالهای‌ فقهی‌ و استنباط‌ احکام‌ نقش‌ اساسی‌ دارد؛ چه‌ بسا آیه‌ای‌ به‌ ظاهر مشتمل‌ بر حکم‌ شرعی‌ است‌، ولی‌ چون‌ در مکه‌ نازل‌ شده‌ ولی‌ هنگام‌ نزول‌، هنوز آن‌ حکم‌ تشریع‌ نشده‌ بود، باید یا راه‌ تأویل‌ را در پیش‌ گرفت‌ یا به‌ گونه‌ای‌ دیگر تفسیر کرد؛ مثلاً مسأله‌ تکلیف‌ کافران‌ به‌ فروع‌ احکام‌ شرعی‌ مورد بحث‌ فقهاست‌ و اکثر فقها آنان‌ را در حال‌ کفر، مکلّف‌ به‌ فروع‌ نمی‌دانند ولی‌ گروه‌ مخالف‌ به‌ آیة‌ 7 سورة‌ فصلّت‌ تمسک‌ جسته‌اند، آنجا که‌ مشرکان‌ را به‌ دلیل‌ انجام‌ ندادن‌ فریضه‌ زکات‌ مورد نکوهش‌ قرار داده‌ است‌. غافل‌ از اینکه‌ سورة‌ فصلّت‌ مکی‌ است‌ و فریضة‌ زکات‌ در مدینه‌ تشریع‌ شده‌ است‌؛ یعنی‌ هنگام‌ نزول‌ آیه‌، زکات‌ حتی‌ بر مسلمانان‌ هم‌ واجب‌ نبوده‌ است‌؛ پس‌ چگونه‌ مشرکان‌ را مورد عتاب‌ قرار می‌دهد؟ که‌ این‌ آیه‌ دو تأویل‌ دارد: اول‌: مقصود از زکات‌ در اینجا تنها اَدای‌ صدقات‌ بوده‌ است‌ که‌ مشرکان‌ از آن‌ محرومند. دوم‌: مقصود، محرومیت‌ از ادای‌ زکات‌ است‌ و آن‌ بدان‌ جهت‌ است‌ که‌ کفر مانع‌ آنان‌ شده‌ است‌ و اگر ایمان‌ داشتند از این‌ فیض‌ محروم‌ نبودند؛ زیرا شرط‌ صحت‌ صدقه‌، قصد قربت‌ است‌ که‌ کافران‌ از انجام‌ آن‌ عاجزند.(3)

3-    همچنین‌ در استدلالات‌ کلامی‌، آیات‌ مورد استناد مخصوصاً آیاتی‌ که‌ درباره‌ فضایل‌ اهل‌بیت‌ نازل‌ شده‌ بیشتر مدنی‌ است‌، چون‌ این‌ مباحث‌ در مدینه‌ مطرح‌ بوده‌ است‌. برخی‌ آن‌ سوره‌ها یا آیاتی‌ را مکی‌ دانسته‌اند که‌ در آن‌ صورت‌ نمی‌تواند مدرک‌ استدلال‌ قرار گیرد. بنابراین‌ شناخت‌ دقیق‌ مکی‌ و مدنی‌ بودن‌ سوره‌ها و آیات‌ یکی‌ از ضروریات‌ علم‌ کلام‌ در مبحث‌ امامت‌ است‌ مثلاً برخی‌، تمام‌ سورة‌ دهر را مکی‌ می‌دانند و گروهی‌ مدنی‌ و بعضی‌ جز آیه‌ «24» «اَفاْصْبْر لِحُکْمِ رَبّکَ و لاتُطِعْ مِنْهُمْ آثماً اَوْکفوراً»همه‌ را مدنی‌ دانسته‌اند، خلاصه‌ اختلاف‌ دربارة‌ این‌ سوره‌ بسیار است‌، ولی‌ ما آن‌ را تماماً مدنی‌ می‌دانیم‌. دربارة‌ شأن‌ نزول‌ آیه‌های‌: یُوفُونَ باانذر و یُخافونَ یَوْماً کان‌ شَرُّهُ مُسْتَطیراً و یُطْعُمونَ الطَّعامَ عَلَی‌ حُبِه‌ مسکیناً و یتیماً و اَسیراً اِنّما نُطْعِمُکُم‌ لِوَجهِ اللهِ لانُریدُ مِنْکُمْ جَزاءً و لا شُکُوراً اِنّا نخافُ مِنْ ربّنا یَوماً عَبُوساً قمطریراً فوقاهُم‌ اللّهُ شَرذلک‌ الَیوْمِ وَ لقاهُمْ نَضْرَةً و سُروراً و جزاهُمْ بما صَبرُوا جَنَّةً و حَریراً...)(4) گفته‌اند که‌ حسنین‌ بیمار شده‌ بودند پیامبر(ص‌) و گروهی‌ از بزرگان‌ عرب‌ به‌ عیادت‌ آنان‌ آمدند و به‌ مولی‌(ع‌) پیشنهاد کردند: چنانچه‌ برای‌ شفاعت‌ فرزندانت‌ نذر کنی‌ خداوند شفای‌ عاجل‌ مرحمت‌ خواهد فرمود. حضرت‌ این‌ پیشنهاد را پذیرفت‌ و سه‌ روز، روزه‌ نذر کرد و آنگاه‌ که‌ حسنین‌ شفا یافتند در صدد ادای‌ نذر درآمد. قرصهای‌ نانی‌ برای‌ افطار تهیه‌ کرد، روز اول‌ هنگام‌ افطار مسکینی‌ در خانه‌ را زد و تقاضای‌ کمک‌ کرد، حضرت‌ نانهای‌ تهیه‌ شده‌ را به‌ او داد، روز دوم‌ یتیمی‌ آمد و نان‌ تهیه‌ شده‌ را دریافت‌ کرد و روز دوم‌ اسیری‌ آمد و نانها به‌ او داده‌ شد. و در نتیجه‌ حضرت‌ در این‌ سه‌ روز خود با اندک‌ نانی‌ خشک‌ و کمی‌ آب‌ افطار کرد. طبرسی‌ در این‌ زمینه‌ روایات‌ بسیاری‌ از طریق‌ اهل‌سنت‌ و اهل‌بیت‌ عصمت‌ گرد آورده‌ و تقریباً آنها را مورد اتفاق‌ اهل‌ تفسیر دانسته‌ است‌. آنگاه‌ برای‌ اثبات‌ مدنی‌ بودن‌ تمامی‌ سوره‌ را با سندهای‌ معتبر آورده‌ است.‌(5) ولی‌ کسانی‌ مانند عبدالله‌ بن‌ زبیر که‌ مایل‌ نبودند این‌ فضیلت‌ به‌ اهل‌بیت‌ اختصاص‌ یابد اصرار داشتند که‌ این‌ سوره‌ را کاملاً مکی‌ معرفی‌ کنند(6)، غافل‌ از آنکه‌ در مکه‌ اسیری‌ وجود نداشت‌. مجاهد و قتاده‌ از تابعین‌ تصریح‌ کرده‌اند که‌ سورة‌ دهر تماماً مدنی‌، ولی‌ دیگران‌ تفصیل‌ قائل‌ شده‌اند.(7) سید قطب‌ از دانشمندان‌ معاصر به‌ قرینة‌ سیاق‌، سوره‌ را مکی‌ دانسته‌ است.‌(8)

4-   در بسیاری‌ از مسائل‌ قرآنی‌، تنها از طریق‌ مکی‌ و مدنی‌ بودن‌ سوره‌ یا آیه‌ها، حل‌ و فصل‌ می‌شود. مثلاً در مسأله‌ نسخ‌ قرآن‌ به‌ قرآن‌، برخی‌ راه‌ افراط‌ پیموده‌اند و بیش‌ از دویست‌ و بیست‌ آیه‌ را منسوخ‌ معرفی‌ کرده‌اند، در صورتی‌ که‌ چنین‌ عدد بزرگ‌ نمی‌تواند صحت‌ داشته‌ و با واقعیات‌ سازگار باشد و گروهی‌ راه‌ تفریط‌ در پیش‌ گرفته‌اند اصلاً قرآن‌ را غیر قابل‌ نسخ‌ می‌دانند، بویژه‌ نسخ‌ قرآن‌ به‌ قرآن‌؛ زیرا شرط‌ تحقق‌ نسخ‌، تنافی‌ میان‌ دو آیه‌ است‌ که‌ اینگونه‌ تنافی‌ با نفی‌ اختلاف‌ در آیه‌ «وَلوْکانَ مِنْ عِنْدِغَیرِاللَّهِ لَوَجَدُوا فیه‌ اختلافاً کثیراً»(9) منافات‌ دارد.(10) و از جمله‌ آیاتی‌ که‌ اِفراطیون‌ آن‌ را منسوخ‌ می‌دانند آیة‌ «فَمَا اْستَمْتَعْتُمْ بِه‌ منْهُنَّ فَاُتوهُنَّ اُجورُ هنَّ»(11) است‌ که‌ دربارة‌ ازدواج‌ موقت‌ نازل‌ شده‌ است‌ که‌ ناسخ‌ آن‌ را طبق‌ گفتة‌ امام‌ شافعی‌ محمدبن‌ ادریس‌ ـ آیة‌ «والذّینَ هُمْ لُفِروُجِهِم‌ حافظونَ اِلّا علی‌ ازواجِهِمْ اَوْ ما مَلَکَتْ اَیْمانُهُمْ فَاَنَّهِمْ غیرَ مَلُومینَ فَمَنِ اِبْتغی‌ وراءَ ذلک‌ فَواُلئک‌ هُمُ العادوُن‌»(12)

 ب) شناخت آیات و سور مکی و مدنی

 در این مورد چهار نظر وجود دارد:

1-     معیار زمان

2-     معیار مکان

3-     معیار خطاب

4-     معیار موضوع

 معیار زمان

طبق این ملاک و معیار آنچه که قبل از حجرت نازل شده اند، مکی و آنچه که بعد از هجرت نازل شده اند مدنی هستند. و فرقی هم نمی کند که در چه جایی نازل شده باشند. برای مثال اگر آیه یا سوره ای بعد از هجرت در مکه نازل شده باشد باز هم مدنی است. لذا تمامی آیات و سوره هایی که در جنگها بر پیامبر اکرم(ص) نازل شده، مدنی هستند.(13)

و یحی بن سلام در این مورد می گوید:

آنچه که در مکه نازل شده و یا در راه حجرت به مدینه نازل شده قبل از رسیدن حضرت رسول به مدینه، مکی هستند. و آنچه که بعد از رسیدن به مدینه نازل شده، هرچند در جنگ ها و سفر ها، مدنی هستند.(14)

دکتر حجتی این مورد را، معروفترین و بهترین رای برای شناخت آیات و سور مکی و مدنی می داند.(15)

 معیار مکان

طبق این ملاک، آنچه که در مکه و حوالی آن - هرچند بعد از حجرت- نازل شده، مکی و آنچه که در مدینه و حوالی آن نازل شده، مدنی هستند. و آنچه که دور از مدینه و یا مکه نازل شده، نه مکی است و نه مدنی.(16)

دکتر حجتی در این مورد می گوید: بنا بر این، واسطه ای در اینجا بوجود می آید و آن این است که طبق ظابطه مذکور، آیات یا سوری که در سفر نزول یافت نه مکی است و نه مدنی.

طبرانی در کتاب (الکبیر) خود روایتی از رسول خدا(ص) آورده است که فرمود: قرآن در سه جا نازل گردید: مکه، مدینه، شام. که به عقیده وی، منظور از شام، بیت المقدس بوده است.(17)

به عنوان مثال آیه يَسَْلُونَكَ عَنِ الْأَنفَالِ  قُلِ الْأَنفَالُ لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ  فَاتَّقُواْ اللَّهَ وَ أَصْلِحُواْ ذَاتَ بَيْنِكُمْ  وَ أَطِيعُواْ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِي(18) در بدر نازل شد، هنگامی که مسلمان ها مشغول تقسیم غنائم بودند و مخاصمه صورت گرفته بود، لذا طبق این ملاک نه مکی است و نه مدنی.

 معیار خطاب

بنا بر این معیار، آیاتی که روی خطابشان با اهل مکه است، مکی و آیاتی که اهل مدینه را مخاطب قرار می دهند مدنی هستند.

ابن مسعود می گوید:

هر آیه ای که در آن یا ایها الناس وجود دارد، مکی و هر آیه ای که در آن یا ایها الذین آمنوا آمده، مدنی است.(19)

زرکشی می گوید:

چراکه غالب اهل مکه بر کفر بودند و غالب اهل مدینه بر ایمان.(20)

 معیار موضوع

دکتر حجتی می گوید: باید به این آراء رای دیگری را اضافه نمود و آن این است که ضابطه دیگری را که عنصر موضوع است باید ملاک مکی و مدنی بودن شناخت:

سوره ممتحنه از آغاز تا سرانجام آن در مدینه نازل گردید و البته اگر ما مکان را ملاک قرار دهیم مدنی است و از نظر زمان نیز پس از هجرت نازل شد. اگر این سوره از نظر اشخاص مورد توجه قرار گیرد، مخاطب این سوره اهل مکه اند، و اگر موضوع این سوره – که شامل نوعی از توجیه اجتماعی است و دلهای مومنین را مستعد و آماده می سازد – مورد نظر قرار گیرد به مردم مدینه مربوط می شود. لذا علماء، این سوره را از سوری می دانند که در مدینه نازل گردید ولی از نظر حکم، مکی می باشد.(21)

 بعضی از خصوصیات سور مکی و مدنی(22)

سور مکی

خصوصیات قطعی

1-     سوره هایی که دارای سجده هستند.

2-     هر سوره ای که در آن لفظ (کلا) به کار رفته است.

3-     هر سوره ای که در آن (یا ایها الناس) آمده. به جز سوره حج که عده ای آن را مکی نمی دانند.

4-     هر سوره ای که در آن قصه انبیا و ملل گذشته آمده، غیر از سوره بقره.

5-     هر سوره ای که در آن داستان آدم و ابلیس دیده می شود، غیر از سوره بقره.

6-   هر سوره ای که با حروف مقطعه آغاز می شود به غیر از بقره و آل عمران. و در مورد سوره رعد اختلاف وجود دارد که مکی بودن آن ارجح است.

 خصوصیات غالب و شایع

1-     کوتاهی، ایجاز، حرارت تعبیر، شدت لحن و تجانس صوتی در آیات و سور.

2-     دعوت به اصول و بنیاد های ایمان به خدا و روز واپسین و تصویر و توصیف بهشت و دوزخ.

3-     دعوت به تمسک به خوبیها و اخلاق نیک . پایداری بر نیکی.

4-     مجادله با مشرکین و تحقیر آرمان های آن ها.

5-     کثرت سوگند.

 سور مدنی

خصوصیات قطعی

1-     هر سوره ای که در آن فرمان جهاد و احکامش دیده میشود.

2-   سوره هایی که در آنها احکام، حدود، فرائض، حقوق، قوانین مدنی و اجتماعی و سیاسی، گزارش شده و به طور مفصل در آن ها آمده است.

3-     هر سوره ای که در آن ها از منافقین یاد شده به جز سوره عنکبوت.

4-     هر سوره ای که در آن مجادله با اهل کتاب و دعوت آن ها به عدم تعصب و غلو در دینشان آمده است.

 خصوصیات غالب و شایع

1-     طولانی بودن اکثر سوره ها و آیات آنها و تفصیل مطالب و سبک آرام قانون گذاری آن ها.

2-     تفصیل براهین و ادله در مورد حقائق دینی.

 ج) شبهات وارده بر مکی و مدنی بودن

 شبهاتی‌ که‌ در این‌ زمینه‌ وارد شده‌ بیشتر از جانب‌ مستشرقین‌ بوده‌ است‌ که‌ قرآن‌ را تابع‌ و متأثر از محیط‌ و جوّ حاکم‌ بر منطقه‌ دانسته‌اند و به‌ آن‌ چندان‌ جنبة‌ الهی‌ ثابت‌ نداده‌اند. بنابراین‌ شیوة‌ سورة‌ مکی‌ طبق‌ نظر آنان‌، شدت‌ و عنف‌ و پرخاش‌ کردن‌ است‌، در صورتی‌ که‌ شیوة‌ سوره‌های‌ مدنی‌ مسالمت‌آمیز است‌ و آن‌ بدان‌ جهت‌ بوده‌ است‌ که‌ برخورد مردم‌ مکه‌ تُند و مقاوم‌ و برخورد مدینه‌ مسالمت‌آمیز و پذیرش‌وار بوده‌ است‌؛ لذا قرآن‌ در مقابل‌ این‌ دو حالت‌ متضاد، حالت‌ مشابه‌ به‌ خود نگرفته‌، و شیوة‌ مردم‌ را در برابر آن‌ در پیش‌ گرفته‌ است‌.

در سورة‌ بقره‌ آمده‌ که‌: الذینَ یأکلون‌ الرّبا یقومون‌ اِلّا کما یَقُومُ الذی‌ یَتَخَبَّطُهُ الشیطانُ من‌ الَمْسِ(23)

چون‌ سورة‌ بقره‌ بیشتر در مورد مشرکان‌ آمده‌ و با لحنی‌ شدید با مشرکان‌ و مخالفان‌ برخورد کرده‌ است‌ ولی‌ عنیف‌ سورة‌ قرآنی‌، سورة‌ برائت‌ است‌ که‌ از آخرین‌ سوره‌های‌ نازل‌ شده‌ در مدینه‌ است‌.

و همچنین‌ کوتاهی‌ آیه‌ و سوره‌های‌ مکی‌ و بلندی‌ سوره‌ها و آیه‌های‌ مدنی‌، دلیل‌ بر تفاوت‌ دو جامعه‌ مکه‌ و مدینه‌ است‌.

مردم‌ مکه‌ غالباً بی‌سواد، فاقد فرهنگ‌، خشن‌ و دور از تمدن‌ بودند و لذا متناسب‌ با آن‌ محیط‌، کم‌ گفتن‌، کوتاه‌ گفتن‌، موجز و مختصر و مفید آوردن‌ آیات‌ ضرورت‌ داشت‌ ولی‌ مردم‌ مدینه‌ تا حدودی‌ دارای‌ فرهنگ‌ و باسواد و آشنا به‌ تمدن‌ بودند و متناسب‌ با آن‌ محیط‌، به‌ تفصیل‌ سخن‌ گفته‌ شده‌ است‌.

در جواب‌ باید گفت‌: اولاً متناسب‌ با محیط‌ سخن‌ گفتن‌، شیوة‌ سخن‌دانان‌ ورزیده‌ و شرط‌ بلاغت‌ است‌. هر سخن‌ جایی‌ و هر نکته‌ مقامی‌ دارد. ثانیاً، چه‌ بسیار در مکه‌، سوره‌های‌ بلند نازل‌ شده‌ است‌، مانند سوره‌های‌ انعام‌ (165 آیه‌)، اعراف‌ (206 آیه‌)، اسراء (111 آیه‌)، کهف‌ (آیه 110)، طه‌ (آیه 135‌)، مریم‌ (آیه 98‌)، انبیاء (آیه ‌112)، و مؤمنون‌ (آیه 118 ‌) و نیز در مدینه‌ سوره‌های‌ کوچک‌ و کوتاه‌ نازل‌ شده‌ است‌، مانند سورة‌ نصر و زلزله‌ و بینه‌.

همچنین‌ در سوره‌های‌ مکی‌ از تشریع‌ خبری‌ نیست‌ و هر چه‌ هست‌ در سوره‌های‌ مدنی‌ است‌.

وجود برخی‌ احکام‌ در سوره‌های‌ مکی‌ این‌ نظر را رد می‌کند: آیه‌های‌ 141 ـ 146 سورة‌ انعام‌ در بیان‌ حکم‌ شرعی‌ ثمرات‌ و انعام‌ و حلال‌ و حرام‌ آنهاست‌، آیه‌های‌ 151 ـ 152 اعمال‌ و اموال‌ محرمه‌ و محلّله‌ را مطرح‌ کرده‌ است‌، در سورة‌ اعراف‌، آیه‌های‌ 31 ـ 33 دربارة‌ حلال‌، حرام‌، زینتها، فواحش‌ و غیره‌ مسائلی‌ ذکر شده‌ است‌، در سورة‌ اسراء بسیاری‌ از مبادی‌ اخلاق‌ و احکام‌ اولیه‌ اسلام‌ مشروحاً آمده‌ است‌، بنابراین‌ در سوره‌های‌ مکی‌، احکام‌ بسیاری‌ بیان‌ شده‌ است‌ و در سوره‌های‌ مکی‌ برهان‌ و استدلال‌ به‌ چشم‌ نمی‌خورد؛ ولی‌ در سوره‌های‌ مدنی‌ استدلال‌ بکار رفته‌ است‌. این‌ ادعا نیز مردود است‌؛ زیرا در سورة‌ مؤمنون‌ آیة‌ 91 برای‌ نفی‌ ولد و نفی‌ شریک‌ چنین‌ استدلالی‌ آمده‌ است‌: و مااتّخذاللّهُ من‌ ولد و ما کان‌ معه‌ من‌ اله‌ اذن‌ لذهب‌ کل‌ اله‌ بما خلق‌ و لعدا بعضهم‌ علی‌ بعضٍ سُبحان‌ اللّهِ عما یَصفوُنَ(24)

و همچنین‌ در سورة‌ عنکبوت‌ دربارة‌ اثبات‌ نبوت‌ آیه‌ای‌ نازل‌ شده‌ است‌ و همچنین‌ در سورة‌ «ق‌» دربارة‌ قیامت‌ آیه‌های‌ 9 ـ 11 و 15 نازل‌ شده‌ است‌: وَ نزّلنا مِنَ السماء ماءً مبارکاً فَاَنْبَتْنا بهِ جناتٍ و حَبَّ الحصید و الْنَخْلَ باسقاتٍ لَها طَلْعٌ نَضیدٌ رزقاً لِلعباد و احْیَینا بِه‌ بَلْدَةٌ مَیْتا" کذلک‌ الخروج‌.(25)

پس‌ با توجه‌ به‌ اشکالات‌ فوق‌ و جوابهای‌ نقضی‌ که‌ بیان‌ شد نمی‌توان‌ آیات‌ قرآن‌ را متأثر از محیط‌ دانست‌، ولی‌ با توجه‌ به‌ هموار ساختن‌ مسیر دعوت‌ و ایجاد زمینه‌ گسترش‌ اسلام‌، بین‌ سوره‌های‌ مکی‌ و مدنی‌ تفاوتهایی‌ وجود دارد. هر حرکتی‌ در آغاز با مشکلات‌ فراوان‌ روبروست‌ که‌ باید نخست‌ در رفع‌ آنها بکوشد و آنگاه‌ که‌ مسیر آماده‌ شد، بر گسترش‌ و افزایش‌ جلوه‌های‌ خود رونق‌ بیشتری‌ بدهد و دعوت‌ خود را با بیان‌ شریعت‌ قرین‌ بسازد.

 

گرد آورنده:

حجه الاسلام مهدی زبردست برزین

 

 منابع و مآخذ

  1- محمد هادی معرفت، التمهید، ج1، ص162

2- محمد باقر حجتی، تاریخ قرآن کریم، ص73

3- تفسیر طبرسی‌؛ ج‌ 9 ص‌ 4 ـ 5 و المیزان‌؛ ج‌ 17 ص‌ 383 ـ 384

4- دهر ـ آیه‌ 7 ـ 12

5- تفسیر طبرسی‌؛ ج‌ 10 ـ ص‌ 404 ـ 406 و حاکم‌ حسکانی‌، شواهدالتنزیل‌؛ ص‌ 299 ـ 315

6- الدرالمنثور؛ ج‌ 6. ص‌ 297

7- رجوع‌ کنید به‌ التمهید؛ ج‌ 1 ـ ص‌ 154 ـ 155

8- فی‌ ظلال‌ القرآن‌؛ ج‌ 29. ص‌ 215

9- نساء. آیه‌ 82

10- خویی‌، ابوالقاسم‌ «آیت‌ الله‌» البیان‌ فی‌ تفسیر القرآن‌؛ ص‌ 206

11- نساء ـ آیه‌ 24

12- مومنون‌ 5 ـ 7

13- رجوع شود به التمهید، ج1، ص162

14- رجوع شود به الاتقان سیوطی، ج1، ص23

15- محمد باقر حجتی، تاریخ قرآن کریم، ص75

16- رجوع شود به التمهید، ج1، ص163

17- محمد باقر حجتی، تاریخ قرآن کریم، ص76

18- الانفال، 1

19- مراجعه شود به المستدرک علی صحیحین، ج3، ص 18

20- البرهان للزرکشی، ج1، ص187

21- محمد باقر حجتی، تاریخ قرآن کریم، ص76

22- مراجعه شود به تاریخ قرآن کریم، محمد باقر حجتی، ص77

23- بقره‌، 275

24- مؤمنون‌،91

25- ق‌،‌ 9 ـ 11


» معرفی به دوستان
» پروفایل مدیر
»

RSS 2.0





Powered by WebGozar

Serch Google